وقتی بهت می گن مسافری و آماده رفتن باش دلت بی قراری می کنه و برای هر چه زودتر رفتن پر می کشه هر لحظه که به رفتن نزدیک می شه دلت تو بی قرارتر بار سفر را خیلی زودتر می بندی و حاضر برای رفتن .
رفتن به سفری که سالها آرزویش را در دلت داشتی ، و حالا لحظه موعود فرا رسیده ، همه جمع شدن و از زیر قرآن ردت میکنند ، همه اشک تو چشماشون حلقه زده و ازت التماس دعا دارن ، و خودت دل تو دلت نیست و بی اختیار اشک روی گونههات جاری می شه.
و وقتی حرکت می کنی برای هر چه زودتر رسیدنت دعا میکنی برای لحظه ای جشمات رو می بندی و بعد با صدای دعا و زیارت عاشورا چشمای پر اشکت رو باز می کنی وقتی به شهر مرزی می رسی رشادت و شهادت رو می بینی تمام اون 8 سال دفاع مقدس رو با تمام وجودت حس می کنی و حالا پا به داخل خاکی می زاری که خیلی ها به خاطرش جان دادند و برای رسیدن بهش یا مهدی و یا زهرا و یا حسین و رمز پیروزیهاشون قرار دادند وقتی پا تو راه نجف می زاری و روستاهای شیعه نشین عراق رو می بینی یه جورای به مسلمان بودنت و شیعه بودنت غرور می کنی و خوشحالی تو چشمات موج می زنه و افتخار می کنی به این همه محبت خدا در حق خودت .
حالا که رسیدی به هتل بهت می گن استراحت و بعد به پا بوس امامت برو ولی خستگی راه برات مهم نیست و برای پابوسی با پا نه،که دو بال در میاری و برای عرض ادب به امام اولت و به دیدار مولای متقیان حضرت علی (ع) پر می کشی تا حرم مطهر.
نمی شه گفت اون لحظه چه حالی داری اشک شوق که طلبت کرد و نیمه لیاقتی که بهت داد تا به اینجا برسی زبونت رو بند میاره که چی بگی ؟ چی می خواستی ؟ چی باید بگی ؟
ناگاه یادت میاد از اونای که التماس دعا داشتن وخواستن که طلب بشن...
سعی می کنی کسی از یادت نره ....
به مسجد سهله که می رسی بیشتر حس می کنی عظمت خداوند یکتا رو ف با خودت فقط می تونی بگی خدایا شکرت...
برای دیدن خانه مولا لحظه شماری می کنی وقتی خانه مقدس مولا رو می بینی که چه کوچک و زیباست و چه پر معنویت اشک بی اختیار روی گونه هات جاری می شه وقتبی قدم به خانه ای می زاری که مولای مهربونت لحظه به لحظه تو اون خونه قدم می زده و زینب و کلثوم با هم حرفها زدند و راز دلها کردند حسن و حسین در آن خانه قد کشیدند و بزرگ شدند عباس جوانمرد رو در کنارت اونجا حس می کنی ، بوی غریب به مشامت می رسه نمی تونی احساس رو با کسی بیان کنی وقتی سر چاه تنهایی های آقا می ری دلت می خواد تو هم سر درون چاه کنی و با چاه راز دل بگی حرفهایی که نمی تونی به هیچکس بگی........
مسجد کوفه و حرفهای که در موردش شنیدی همه جلوی چشمات هست خطبه خواندن امام، معجزات امام ، حرف زدن با اژدها و دکه التشت و ... وهزاران ثووابی که بر ای حضورت تو این مسجد در نظر گرفته شده .
خدایا ممنونتم که بهم لیاقتی دادی که بیام
میثم تمارو هانی ابن عروه و مسلم ابن عقیل رو زیارت می کنی و به پابوس خدیجه اختا عباس و دختر حضرت علی می ری و کوفه شهر ی که حالا خرابه است و دارن می سازنش دوباره
حس و حالت تو زیارت مولا گفتنی نیست و باید هر کی خودش بره امیدوارم خدا همه عاشقان مولا رو به آرزوی دیدن این شهر برسونه
وقتی می ری زیارت دلت می خواد کاش بشه برای همیشه اینجا بمونی لحظه خداحافظی برات خیلی سخته سخت تر از دل کندن از اونی که برای همیشه تو قلبت نگه اش داشتی و باید ازش دل بکنی سخت از همه لحظه های دوری موقع خداحافظی فقط به زبونت این جمله میاد دوباره اجازه بده بیام به پابوست .
و این شهر رو با تمام خاطراتش ترک می کنی و بسوی دیار عشق دیگه ای رهسپار می شی .
التماس دعا
ادامه دارد ........
|
+| نوشته شده توسط
ستاره صداقت در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
|