تبليغاتX
پلپلاسی به معنی پرستو
 خاطرات کربلا

بين تموم عشقها ، عشقم فقط حسين          بين تموم ذكرا ، ذكرم فقط حسين

در وادي محبت ،‌در بند زينبم من             شادم دراين حوالي، چون عبد زينبم من

بار سفر می بندی از نجف با چشم گریون راهی کاظمین می شی راه چه طولانی می شه برات، تا به پابوس دو امامت برسی به کاظمین که می رسی به دیدار امام هفتم امام موسی کاظم (ع) و امام نهم امام جواد (ع) می شتابی ای چشمها یاریم کنید تا خوب این حرم مطهر را زیارت کنم ای پاها یاریم کنید تا به درستی در این راه تا منزل مقصود برسم.

از امامانت خدا حافظی می­کنی با دلی سرشار از غم جدایی در دل آرزو می­کنی کاش به سامراء بری و عسکرین را هم زیارت کنی اما ...

هنگامی که به زیارت طفلان مسلم می­روی  دلت می­خواد که خدمتگذار این دو طفل باشی مقام این دو به تو می­فهماند که هنوز چه کوچکی.

 در راه کربلا که قدم می­گذاری احساس می­کنی هیچ کسی جز تو نیست و تنهایی ، دلت می­خواد تو این تنهایی با خدای خودت عهدی بندی و با صدای بلند معبودت رو صدا کنی

 خدایا از این همه موهبتی که بر من داشتی تو را سپاس

خدایا مرا لایق دیدار امامم کن

به شهر کربلا که می­رسی شب است و هوا غبار غم گرفته و طوفان خاکی برپا.

 می­گن بمونین و صبح برین به پابوس

اما دلت تو که طاقت نداره تا صبح منتظر بمونه بلند می­شی و میری تا با بقیه بری حرم وقتی    می­ری می­بینی چند  نفر از همراهانت رفتند و تو جا موندی، اما داخل هتل مداح، مداحی می­کنه و یکی از کارکنان هتل با دلی پر غم اشعاری  می­خونه که شاید باید دلت رو اول اینجوری آماده  کنی و بعد بری ...

مسئول هتل می­گه اگه میرین حرم بیایید برویم ،من راه را نشانتان می­دهم و با چند نفر دیگه از زائرین میری .دل تو دلت نیست وقتی چشمت به حرم سقای کربلا می­افته بی­اختیار گریه می­کنی این همه مهربونی به من ؟؟؟؟؟

وای وقتی پا به بین الحرمین می زاری

بين الحرمين ،  باورت مي شد يه روزي تو بين الحرمين قدم بزني؟  چه احساس قشنگي  ! رفتن به سر منزل مقصود با پاي برهنه  وقتي به حرم آقا مي­رسي دلت شور و حال ديگه­اي داره رفتي جلو ، جلويه جلوي چسبيده به ضريح  و مي­گي:آقا سلام از يه راه خيلي دور اومدم به پا بوست  قبولم كن گرچه كوله بارم پر از بار گناهه اما من نوكرتم آقا ، اومدم هدايتم كني ، اومدم شفاعتم كني، بعد يكي يكي حاجتا ت و  رو مي­كني .

اون شب موقع برگشتن تنها موندي اما احساس غربت و تنهايي نداشتي، آخه آقا رو داشتي.  فردا صبح  دوباره حرم ، دوباره بين الحرمين ، چه توفيق زيبايي ،‌ زيارت آقا ابوالفضل ،‌قدم زدن تو بين الحرمين، رسيدن به حرم آقا امام حسين ، تل زينبيه ، بازگو كردن صحنه كربلا ،  مصيبت­هاي زينب كبري ،‌رفتن بسمت خيمه گاه ،‌ دست چپ و دست راست ابوالفضل­العباس ،‌قتلگاه علي اكبر ، قتلگاه علي اصغر ،‌مقام امام جعفر صادق ،‌ مقام صاحب الزمان و نهر علقمه ، نشستن كنار نهر و گوش دادن به روضه عباس ، راستي اون موقع چه حسي داشتي ؟ خيلي باصفا بود مگه نه ؟ دعا كن قسمتمون بشه يه بار ديگه بريم كربلا ،

اما اينبار نه بي مهدي صاحب زمان(ع)

وقت وداع با مولات دردل مي كني مي گي :

تو آخرش منو مي كشي آقا ،‌  تو بدجوري منو خونه خراب خودت كردي

گفتن دوري و دوستي ،‌نگفتن اينقدر طول بكشه ،‌گفتن كربلا نگفتن آدمو ديونه مي كني

تو كه مارو خو نه خراب كردي ،‌  گفتن هر كي بياد كربلا دلش آروم مي­گيره ، نگفتي هر كي بياد دربدر ميشه ، نگفتي هر كي بياد رش رو مي كشي

گفتم ميام كربلا اوني مي شم كه تو خواستي ، نشد ... نشد هر كاري كردم

گفتم كربلا ميام مي شم اوني كه تو گفتي ، نشد ...

گفتم كربلا ميام دولم رو فقط مي دم به آقا ، نشد ...

گفتم كربلا ميام دلم رو ميزارم كنار شش گوشه اش و مي رم ، خودم كه اومدم هيچ ، دلم روكندم و اومدم . كاش قلمم مي شكست و اينجوري نمي يومدم ...

امشب چه شب عجيبيه  چه لحظات غمگيني چرا قيافه هاتون غم زده است؟ آخ!  امشب شب آخره!  تا مي­توني صفا كن  شايد ديگه از اين فرصتها گيرت نياد ،‌ چه زود گذشت و تموم شد ،‌ دعاي وداع ،‌لحظه وداع ،

خداحافظ ساقيه خسته دل                                            تو از فاطمه آب از تو خجل

خدا حافظ اي شير خوار رباب                                     خدا حافظ اي ناله آفتاب

خداحافظ اي خيمه پر زدود                                         خداحافظ اي ياسهاي كبود

خدا حافظ اي دامن سوخته                                          به صحرا همه با تن سوخته

 التماس دعا

              

|+| نوشته شده توسط ستاره صداقت در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  |
 ايام فاطميه تسليت
سلام شرمنده دير اومدم

اميدوارم كه حالتون خوب باشه فقط اومدم ايام دهه فاطميه رو بهتون تسليت بگم

يا فاطمه (س) مارا روز قيامت خود شفاعت كن

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط ستاره صداقت در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 خاطرات نجف

وقتی بهت می گن مسافری و آماده رفتن باش دلت بی قراری می کنه و برای هر چه زودتر رفتن پر می کشه هر لحظه که به رفتن نزدیک می شه دلت تو بی قرارتر بار سفر را خیلی زودتر می بندی و حاضر برای رفتن .

رفتن به سفری که سالها آرزویش را در دلت داشتی ، و حالا لحظه موعود فرا رسیده ، همه جمع شدن و از زیر قرآن ردت می­کنند ، همه اشک تو چشماشون حلقه زده و ازت التماس دعا دارن ، و خودت دل تو دلت نیست و بی اختیار اشک روی گونه­هات جاری می شه.

و وقتی حرکت می کنی برای هر چه زودتر رسیدنت دعا می­کنی برای لحظه ای جشمات رو می بندی و بعد با صدای دعا و زیارت عاشورا چشمای پر اشکت رو باز می کنی وقتی به شهر مرزی می رسی رشادت و شهادت رو می بینی تمام اون 8 سال دفاع مقدس رو با تمام وجودت حس می کنی و حالا پا به داخل خاکی می زاری که خیلی ها به خاطرش جان دادند و برای رسیدن بهش یا مهدی و یا زهرا و یا حسین و رمز پیروزی­هاشون قرار دادند وقتی پا تو راه نجف می زاری و روستاهای شیعه نشین عراق رو می بینی یه جورای به مسلمان بودنت و شیعه بودنت غرور می کنی و خوشحالی تو چشمات موج می زنه و افتخار می کنی به این همه محبت خدا در حق خودت .

حالا که رسیدی به هتل بهت می گن استراحت و بعد به پا بوس امامت برو ولی خستگی راه برات مهم نیست و برای پابوسی با پا نه،که دو بال در میاری و برای عرض ادب به امام اولت و به دیدار مولای متقیان حضرت علی (ع) پر می کشی تا حرم مطهر.

نمی شه گفت اون لحظه چه حالی داری اشک شوق که طلبت کرد و نیمه لیاقتی که بهت داد تا به اینجا برسی زبونت رو  بند میاره که چی بگی ؟ چی می خواستی ؟ چی باید بگی ؟

ناگاه یادت میاد از اونای که التماس دعا داشتن وخواستن که طلب بشن...

سعی می کنی کسی از یادت نره ....

به مسجد سهله  که می رسی بیشتر حس می کنی عظمت خداوند یکتا رو ف با خودت فقط می تونی بگی خدایا شکرت...

برای دیدن خانه مولا لحظه شماری می کنی وقتی خانه مقدس مولا رو می بینی که چه کوچک و زیباست و چه پر معنویت اشک بی اختیار روی گونه هات جاری می شه وقتبی قدم به خانه ای می زاری که مولای مهربونت لحظه به لحظه تو اون خونه قدم می زده و زینب و کلثوم با هم حرفها زدند و راز دلها کردند حسن و حسین در آن خانه قد کشیدند و بزرگ شدند عباس جوانمرد رو در کنارت اونجا حس می کنی ، بوی غریب به مشامت می رسه نمی تونی احساس رو با کسی بیان کنی وقتی سر چاه تنهایی های آقا می ری دلت می خواد تو هم سر درون چاه کنی و با چاه راز دل بگی حرفهایی که نمی تونی به هیچکس بگی........

مسجد کوفه و حرفهای که در موردش شنیدی همه جلوی چشمات هست خطبه خواندن امام،  معجزات امام ، حرف زدن با اژدها و دکه التشت  و ... وهزاران ثووابی که بر ای حضورت تو این مسجد در نظر گرفته شده .

خدایا ممنونتم که بهم لیاقتی دادی که بیام

میثم تمارو هانی ابن عروه و مسلم ابن عقیل رو زیارت می کنی و به پابوس خدیجه اختا عباس و دختر حضرت علی می ری و کوفه شهر ی که حالا خرابه است و دارن  می سازنش دوباره

حس و حالت تو زیارت مولا گفتنی نیست و باید هر کی خودش بره امیدوارم خدا همه عاشقان مولا رو به آرزوی دیدن این شهر برسونه

وقتی می ری زیارت دلت می خواد کاش بشه برای همیشه اینجا بمونی لحظه خداحافظی برات خیلی سخته سخت تر از دل کندن از اونی که برای همیشه تو قلبت نگه اش داشتی و باید ازش دل بکنی سخت از همه لحظه های دوری موقع خداحافظی فقط به زبونت این جمله میاد دوباره اجازه بده بیام به پابوست .

و این شهر رو با تمام خاطراتش ترک می کنی و بسوی دیار عشق دیگه ای رهسپار می شی .

التماس دعا

ادامه دارد ........     

|+| نوشته شده توسط ستاره صداقت در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 عيد قربان

الهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك

 اي خدا به من آن مقام ترس و خشيت از جلال و عظمتت را عطا كن كه گويا تو را مي بينم و مرا به تقوي و طاعتت سعادت بخش و به عصبانيتت شقاوتمند مگردان و قضا و قدرت را بر من خير و مبارك ساز تا در خوش و ناخوش مقدراتت آنچه دير مي خواهي بر من زودتر دوست ندارم و آنچه زودتر مي خواهي ديرتر مايل نباشم ، خدايا مرا به بي نيازي در نفس و يقين در قلب و اخلاص در عمل و نور در چشم و بصيرت در دين عطا فرما و به اعضاء و جوارحم بهره مند كن و گوش و چشمم را دو وارث من گردان و بر هر كس به من ظلم مي كند مرا ياري فرما تا انتقام و تسلطم را نمودار ساز و بدان تسلط بر ظالم مرا دلشاد گردان  .

اي خدا تو غمهايم برطرف و عيبهايم مستور ساز و از خطاهايم در گذر و شيطانم را بران و ذمه ام برهان و اي خداي من در دنيا و آخرت به من عاليترين درجه را عطا فرما اي خداتو را ستايش مي كنم كه به قدرت كامله مرا آفريدي پس آنگاه شنوا و بينا گردانيدي و تو را ستايش مي كنم كه چون مرا آفريدي ازلطف و عنايتي كه به من داشتي خلقتم را نيكو آراستي در صورتي كه از وجود من بي نياز بودي

خدايا چنان كن سرانجام كار                     كه تو خشنود باشي و ما رستگار

زندگيتان به زيبايي گلستان ابراهيم و پاكي زمزم

عيدقربان بر شما مبارك

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.
صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.
و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!
اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ستاره صداقت در دوشنبه هجدهم آذر 1387  |
 صلوات بر ظهور امام زمانم

شهادت امام جواد (ع) بر دوستداران آن حضرت تسليت باد

سلام به همه مهربونا:

چند وقته خيلي دلم گرفته و قصد داشتم از بي وفايي و غم بنويسم ، اما دستم به نوشتن نمي رفت .

تا اينكه امشب به دعاي كميل دعوت شدم، از حسين و عباسش ، از صبر زينبو استارش از مهدي فاطمه ...شنيدم

چقدر از خودم بدم اومد كه به خاطر غصه اي به اين كوچكي كه خودم توش مقصرم چند روزه مثل ديوانه ها شده ام ...

غمي كه شايد حتي ارزش يه قطره ريختن اشك رو هم نداره

ولي براي فراق امام زمانم مهدي فاطمه اشكي نريخته بودم

منتظر امام زمانم نبودم اي واتاي بر من و غفلت من

اي واي بر من كه يادم رفته بود كه هيچ عشقي بالاتر از عشق بر پروردكارم و پيامبرم و اهل بيتش نيست

اي واي بر من ...

واي بر من كت چند وقتيه خدايم رو از ياد بردم ...

فرازهايي از دعاي كميل :

خدايا از تو درخواست مي كنم به آن رحمت وسيع بي انتهايت كه همه موجودات را فراگرفته است و به توائي ات كه با آن همه چيز را مقهور نموده اي و همه اشياء در مقابل آن فروتن است و هر جيز در مقابلش ذليل و زبون است و به مقام جبروت و بزرگيت كه همه قدرت ها در برابر او مغلوب

است و بعزت و اقتدارت كه هر مقتدري از مقاومتش عاجز است و به عظمت و بزرگيت كه سراسر عالم را پر كرده است ...

خداوندا مرا ببخش و از گناهانم در گذر .. آمين يارب العالمين

دعاي امشب براي سالگرد پسر داييم كه برايم مثل برادري بزرگتر بود برگزار شد .

براي شادي روح پسر داييم و پدرو مادرش و شادي روح پدرم و همه رفتگانتان صلواتي با ذكر فاتحه اي بخوانيد .

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط ستاره صداقت در پنجشنبه هفتم آذر 1387  |
 
 
بالا

> >

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس